تكملهاي بر جفاي دوست...
اول: برادر یا خواهر عزیز نگارنده که نامی هم از خود برجای نگذاشته، خوب است صدر تا ذیل این مخلوق صوتی را توامان وارسی کند. به این معنا که این محصول را نه فقط در چهار بیت! که باید در هفت قطعه صوتی و آن هم به صورت کامل مورد ارزیابی قرار داد. بلاتشبیه آیه شریفه لااله الا الله را هم که نیمه بخوانی، مترادف است با تکفیر حضرت باری تعالی. فلذا خواهش حقیر بر آن است که جانب انصاف را رعایت کنیم. ولو سلیقه ما گرایشی به مخلوق این چنینی نداشته باشد.
دوم: در ایام ماضی، معروض داشتم این مولود، که صدایی برآمده از دل خوانندگان اش نیز هست، ویژه نسل باصطلاح امروزی ساخته شود. نسلی که خود را فشن می داند، نسلی که همگی ما خوب دریافته ایم، بخش متاسفانه زیادی از این دهک به ظاهرفشن، نه تنها رغبتی به ایام دفاع مقدس ندارد که از بردن اسم شهید و شهادت، احساس شرمساری می کند. بی شک با این جماعت نمی توان به زبان اساتیدی چون حاج صادق آهنگران و الخ سخن گفت. با این نسل نمی توان در همان ابتدای کار با اشعار عریان و همیشگی حرف زد. یحتمل نگارنده عزیز موید این نکته خواهد بود که انتقال هر مفهومی به زمان و صد البته مقدمه چینی نیاز دارد.
سوم: حضرت منتقد فرموده اند که محصولات فرهنگی را نباید دسته بندی کرد و صد البته حقیر، سخت بر این باورم که هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد.
چهارم: سوال حقیر از نگارنده این است، چرا حضرت امام به آن هشت سال آفتابی خدا، عنوان دفاع مقدس را ممزوج کرد؟ چرا آن پیر روشن بین به آن هشت سال خوب خدا، عنوان جنگ مقدس را الصاق نکرد؟ کجای اسلام ناب مان نیل به جنگیدن و روحیه تهاجم دارد؟
با مادر های بی قرارت گریه کردم / با لاله های داغدارت گریه کردم (محسن چاووشی)
این مفاهیم در جنگ ویتنام یافت می شود یا نبرد بلوک شرق و غرب؟ و یا آن جا که خوانده شد:
تو که با ظلم می جنگی خدا همسنگرت میشه/اگه این حرف رو با قلبت بفهمی باورت میشه (شهاب رمضان)
این خدایی که از آن در این بیت دم زده می شود، شما در کدام یک از جنگ های معاصر یافته اید؟ لکن این دو بیت تنها گوشه ای از اشعار زیبای آلبوم دلصداست که اتفاقا ابیات پیشین ابیات انتخابی حضرت منتقد هستند!
لذا جهت روشن شدن افکار یکسونگرانه مان، باید کل قطعات این آلبوم واکاوی شود. ای کاش حداقل بر دموی تصویری این کار، درنگی کرده بودید.
کوچکترین سوار سفینه عاشورایی انقلاب – میثم محمدحسنی



رگه هایی هرجایی در هم می آمیزند و عاقبتی را می سازند که عقوبتش را ما رقم نمی زنیم. اینجا چرکنویس تماشای روحی است که تقلا می کند از پی و پوست عریان شود ولی نمی تواند. این گونه است که تنها ردی محو و سبز بر پوست می ماند. بر پوست می مانیم و رگ ها تا مغز استخوان در پنهانی خویش اند.