رفتن ...
آدمی که می خواهد برود
می رود
داد نمی زند که من دارم می روم
آدمی که رفتنش را داد می زند
نمی خواهد برود
داد می زند که نگذارند برود
می رود
داد نمی زند که من دارم می روم
آدمی که رفتنش را داد می زند
نمی خواهد برود
داد می زند که نگذارند برود
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲ تیر ۱۳۹۰ ساعت ۲:۱ ب.ظ توسط محمد
|
رگه هایی هرجایی در هم می آمیزند و عاقبتی را می سازند که عقوبتش را ما رقم نمی زنیم. اینجا چرکنویس تماشای روحی است که تقلا می کند از پی و پوست عریان شود ولی نمی تواند. این گونه است که تنها ردی محو و سبز بر پوست می ماند. بر پوست می مانیم و رگ ها تا مغز استخوان در پنهانی خویش اند.