عجب
یارو از کلاهش خرگوش در میاره،
.
.
.
... ... .
.
.
.
.
من هنوز از قلبم یه گوساله رو نتونستم در بیارم
.
.
.
... ... .
.
.
.
.
من هنوز از قلبم یه گوساله رو نتونستم در بیارم
+ نوشته شده در چهارشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۰ ساعت ۱۱:۹ ب.ظ توسط محمد
|
رگه هایی هرجایی در هم می آمیزند و عاقبتی را می سازند که عقوبتش را ما رقم نمی زنیم. اینجا چرکنویس تماشای روحی است که تقلا می کند از پی و پوست عریان شود ولی نمی تواند. این گونه است که تنها ردی محو و سبز بر پوست می ماند. بر پوست می مانیم و رگ ها تا مغز استخوان در پنهانی خویش اند.